غزل شمارهٔ ۱۰
سعدی · غزلیات
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوّت برنیایم ای عجب
با یکی افتادهام کو بُگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیمتن
آرزویم میکند کآماج باشم تیر را
میرود تا در کمند افتد به پای خویشتن
گر بر آن دست و کمانْ چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن
شِکَّر از پستانِ مادر خوردهای یا شیر را
روزِ بازارِ جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدارِ بُترویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا، کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر در مورد تضاد میان جوانی و پیری و ناپایداری زندگی است. شاعر به جوانان اشاره میکند که با شادی و سرمستی خود در پیری بیتدبیر به اشتباه میافتند. او بیان میکند که در کنار جوانان، خود را ضعیف و ناتوان مییابد. همچنین به زیبایی و جذابیت جوانی اشاره کرده و یادآور میشود که عمر این دوران کوتاه است و باید از آن بهره گرفت. شاعر به تأخیر در استفاده از جوانی و فرصتها هشدار میدهد و اعتقاد دارد که نباید سرنوشت را به شانس سپرد. در نهایت، او به اهمیت پذیرش تقصیرات در برابر معشوق اشاره میکند.