غزل شمارهٔ ۵
سعدی · غزلیات
شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شبدراز بُوَد خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو
بِبُرد قیمت سرو بلندبالا را
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را
دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب
چو فَرْقَدَین و نگه میکنم ثریا را
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری
که بندگان بنی سعد خوان یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ولی مکن یارا
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس تنهایی و فراق میگوید و بیتابی خود را به تصویر میکشد. او شب را به خاطر دوری معشوقش وحشتناک توصیف میکند و به تلخی از رفتن دیوانهوار خودش سخن میگوید. شاعر به معشوقش اشاره میکند که اگر او را ببیند و از او ناراحت شود، جای ملامت دارد. او به زیبایی معشوقش که همانند درخت گلی است، اشاره میکند و میگوید که به هر خواستهای از او تن خواهد داد، چون بدون او زندگی برایش ممکن نیست. در پایان، شاعر عشق را با قوانین و رسومی که ممکن است منجر به جفا شود، مقایسه میکند و از معشوقش میخواهد که از ظلم و ستم پرهیز کند.