گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۴

سعدی · غزلیات

خوانش: فاطمه زندیشنیدن دکلمه در گنجور

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسّر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویش

بیان کند که چه بوده‌ست ناشکیبا را

بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟

شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبش

مجالِ نطق نمانَد زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟

خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامتِ وامق کند به نادانی

حبیب من، که ندیده‌ست روی عَذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را؟

نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟

هنوز با همه دردم امیدِ درمان است

که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را

خلاصهٔ شعر

در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر تو از حال دوستانت غافل باشی، دوستانت از تو فراغت و بی‌خیالی نخواهند یافت. او به معشوقش می‌گوید جمال و زیبایی خود را در آیینه بنگرد تا متوجه دلیل ناشکیبایی و اشتیاق بسیار عاشقانش بشود. و از بهار به عنوان زمانی برای دیدار و اتحاد یاد می‌کند. شاعر از ویژگی‌های ظاهری معشوقش، از جمله قامت بلند و زیبایی‌اش، صحبت کرده و به احساس عمیق عشق و وابستگی‌اش اشاره می‌کند. او با اشاره به اینکه حتی اگر دوستی زهرآلود باشد، از آن نیز لذت می‌برد، نشان می‌دهد که عشق برایش بالاتر از هر چیز است. در نهایت، شاعر با وجود درد و رنج‌هایش، هنوز امیدوار به درمان و پایان دردهاست.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فاطمه زندی

دیگر آثار سعدی

غزل شمارهٔ ۴ — سعدی | گاهشماری شاهنشاهی