غزل شمارهٔ ۱۱
سعدی · غزلیات
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
ساقی بیار آن جام می، مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است
آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد
باری حریفی جو که او مستور دارد راز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی
بنگر که لذت چون بود محبوب خوشآواز را
چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند
یا رب که دادهست این کمان آن ترک تیرانداز را !؟
شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن
در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را
شیرازْ پرغوغا شدهست از فتنهی چشم خوشت
ترسم که آشوبِ خوشت برهم زند شیراز را
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام
گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام
مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر بازتابی از شادی و عشق است. شاعر در وصف دلبر طنازی میگوید که در بزم عارفان، زیبایی و صدای دلانگیز او فضای محفل را روشن کرده است. او به ساقی میگوید که جام می بیاورد و موسیقی بزند و از لذتهای عشق و زیبایی صحبت میکند. دلبر با چشمان و ابروانش دلها را میرباید و شاعر از غم عشقش مینالد. او به عشق و شور آن اشاره میکند و از عواقب فتنهانگیز زیبایی دلبرش میترسد. شاعر خودش را به مرغی در قفس تشبیه میکند که آرزوی پرواز دارد. در نهایت، اشاره میکند که به شدت مجذوب این عشق است و از شیرینی آن لذت میبرد.