گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۵۴

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است

به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت

ز جامِ غم، می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو

اگر طلوع کند، طالعم همایون است

حکایتِ لبِ شیرین، کلام فرهاد است

شِکَنجِ طُرِّهٔ لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است

سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقی

که رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز

کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است

چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟

به اختیار، که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلبِ یار می‌کند حافظ

چو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساس غم و اندوه عمیق خود را بیان می‌کند. او به اشتیاق و بی‌تابی مردم در آرزوی وصال معشوق اشاره می‌کند و از درد جدایی و عذاب خاطرش می‌گوید. یاد لعل و چشمان معشوق او را به گریه می‌اندازد و از زخم‌های روحی خود سخن می‌گوید. شاعر به زیبایی و دلکش بودن معشوق اشاره کرده و از جستجوی او و دلجوییش می‌گوید. همچنین احساس ناامیدی و بی‌خودی در پی یار را بیان می‌کند و در نهایت، قید و بندهای دنیوی را که مانع شادی‌اش می‌شوند زیر سوال می‌برد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۵۴ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی