گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۵۵

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستانِ او یک شمه این است

جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن

حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است

ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد

که در عاشق کُشی سِحرآفرین است

عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق

که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟

حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن

که دل برد و کنون در بندِ دین است

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: این شعر درباره آثار عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند. شاعر به خم زلف معشوق اشاره می‌کند که بر دین و کفر تاثیر دارد. او زیبایی معشوق را معجزه می‌داند و از غمزه‌های او به سحرآفرینی تعبیر می‌کند. شعر به قدرت جذابیت معشوق و تاثیر آن بر دل عاشق پرداخته و هشدار می‌دهد که نباید به فریبندگی او اعتماد کرد، زیرا او قادر است دل‌ها را ببرد و به بند کشد. به طور کلی، شعر بیانگر عمق و پیچیدگی عشق و عواقب آن است.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۵۵ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی