گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۵۱

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

لَعْلِ سیرابِ به‌خون‌تشنه‌، لَبِ یارِ من است

وَز پیِ دیدنِ او، دادنِ جان، کارِ من است

شَرْم از آن چَشْمِ سیَه بادَش و مُژْگانِ دِراز

هرکه دِل‌بُرْدَنِ او دید و در اِنْکارِ من است

ساروان، رَخت به دَروازه مَبَر‌، کان سرِ کو

شاهراهی‌ست که مَنْزِلْگَهِ دِلْدارِ من است

بَنده‌یِ طالعِ خویشم که در این قَحْطِ وَفا

عِشْقِ آن لولیِ سَرمَسْت‌، خَریدارِ من است

طَبْلِه‌یِ عِطْرِ گُل و زُلْفِ عَبیراَفْشانَش

فِیْضِ یک شِمِّه ز بویِ خوشِ عَطّارِ من است

باغْبان، همچو نسیمم ز دَرِ خویش مَران!

کآبِ گُلزارِ تو از اَشْکِ چو گُلنارِ من است

شَرْبَتِ قَنْد و گُلاب از لَبِ یارَم فَرمود

نَرْگِسِ او که طَبیبِ دِلِ بیمارِ من است

آن‌که در طَرْزِ غزل، نُکته به «حافِظ» آموخت

یارِ شیرین‌سُخَنِ نادره‌گُفتارِ من است

خلاصهٔ شعر

این شعر به توصیف عشق و دل‌باختگی شاعر نسبت به معشوقه‌اش و الطاف محبوب به شاعر می‌پردازد. شاعر در ابتدا از نیاز به دیدن معشوق و اشتیاق دیدن لب‌ها‌ی سرخ او  می‌گوید. و از روی غیرت‌، کسانی که به‌ یارش می‌نگرند را بی‌شرم می‌خواند و از ساربان می‌خواهد که در دروازه‌ای که یارش مسکن دارد توقف نکند. شاعر عشق را موهبتی یگانه دانسته و از نیک‌بختی خود می‌گوید که عاشق است و در پایان اعتراف می‌کند که کسی که نظم و طرز غزل‌آرایی را به او آموخته، یار و محبوبِ شیرین‌گفتار اوست.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۵۱ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی