گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۴۸

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست

گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست

قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دلِ کاراُفتاده

به جز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز اَبنایِ عَوام اندیشم

مُحتَسِب نیز در این عیشِ نهانی دانست

دل‌بر، آسایش ما مَصلحتِ وقت ندید

ور نه از جانبِ ما دل‌نگرانی دانست

سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق

هر که قَدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست

ای که از دفترِ عقل، آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تَحقیق ندانی دانست

مِی بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان

هر که غارت‌گریِ بادِ خزانی دانست

حافظ این گوهرِ مَنظوم که از طَبع اَنگیخت

زَ اثرِ تربیتِ آصِفِ ثانی دانست

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به رازهای نهانی عشق و معرفت اشاره می‌کند. او می‌گوید که تنها عارفان می‌توانند عمق وجود انسان را درک کنند و آگاهی از معانی زندگی را دارند. شاعر عشق را برتر از هر چیز دیگری دانسته و بر فانی بودن دنیا تأکید می‌کند. همچنین به سرنوشت زوال زندگی انسانی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی محتسب (شخصی که بر رفتار دیگران نظارت می‌کند) نیز از لذت‌های مخفی عشق آگاه است. در پایان، شاعر از اهمیت عشق در مقابل زیبایی‌های ظاهری می‌گوید و به خود و دیگران توصیه می‌کند که از نعمت عشق بهره‌مند شوند. حافظ در این غزل به وجدانی عمیق و بصیرت در شناخت حقیقت زندگی اشاره دارد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۴۸ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی