گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۱۷

سعدی · غزلیات

خوانش: حمیدرضا محمدیشنیدن دکلمه در گنجور

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالایِ کمان‌ابرو اگر تیر زند

عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

تا دگر عیب نگویند من حیران را

لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم

همه را دیده نباشد که ببینند آن را

چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را

گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن

که محالست که حاصل کنم این درمان را

پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندم

غایت جهل بود مشت زدن سندان را

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

سر بنه گر سر میدان ارادت داری

ناگزیرست که گویی بود این میدان را

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به توصیف عشق و دردهایی که بر اثر آن تجربه می‌کند می‌پردازد. او از ناتوانی خود در برابر فرمان عشق می‌گوید و بیان می‌کند که عاشق واقعی کسی است که عشق را با چشمانش ببیند و به آن پاسخ دهد. او از بیچارگی‌اش و از اینکه زندگی‌اش تحت تاثیر این عشق قرار گرفته، سخن می‌گوید. شاعر آرزو دارد که زیبایی معشوقش به گونه‌ای آشکار شود که همه بتوانند آن را ببینند و در عین حال متوجه می‌شود که زیبایی او فراتر از توصیف‌هاست. او از درمان ناپذیری دردش و همچنین به چالش کشیدن عقل در مواجهه با عشق سخن می‌گوید. در نهایت، تأکید می‌کند که نباید از سرزنش دیگران ترسید و حتماً باید در میدان عشق حاضر بود و در برابر آن تسلیم شد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: حمیدرضا محمدی

دیگر آثار سعدی

غزل شمارهٔ ۱۷ — سعدی | گاهشماری شاهنشاهی