گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۲۹

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟

خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است

گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است

افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان

تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو، ولیکن

اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید

در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است

در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت

کـ‌این گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است

خلاصهٔ شعر

این شعر با حالاتی از مستی شروع می‌شود که شاعر از خیال یار خود مست گشته‌است. او در ادامه، مستی ناشی از خیال یار خود را از مستی تمام شراب‌ها لذتبخش‌تر و بهتر وصف می‌کند. در ابیات دیگر، از غنیمت شمردن فرصت بهار برای رفتن به‌طبیعت و چنگ و رباب و عشق و شور جوانی سخن رفته است.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۲۹ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی