گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۳۲

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست

گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌هایِ تو بست

مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند

زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست

ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود

نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست

مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن

که عهد با سرِ زلفِ گره‌گشایِ تو بست

تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال

خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست

ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟

خلاصهٔ شعر

شاعر در این غزل از عشق ازلی سخن می‌گوید که محبوب او در ازل بر دل او نهاده است و غم این عشق چاره و درمانی ندارد جز کرشمه‌های همان ابرو که شاعر عاشق او گشته است. در ابیات بعدی از زلف خوش‌عطر و سیاه یار و قامت خوش او گفته و نیز از بی‌رحمی و ستمی که یار بر عاشق روا می‌دارد و با آنکه او را اسیر و بندی خود کرده عاشق را از خود می‌راند. این شعر درباره عشقی بی‌پایان است که شاعر را بر خاک نشانده و به او جفا می‌دارد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۳۲ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی