گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۲۸

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست

که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست

سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد

ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست

بکن معامله‌ای، وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست

دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بی‌نهایتِ دوست

چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست

به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت

که از دروغ سیه‌روی گشت صبحِ نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز

نمی‌کنی به ترحم، نِطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست

خلاصهٔ شعر

در این شعر‌، شاعر با دلبر خود سخن می‌گوید و از وفاداری خود به محبوبش گفته‌است و از وفا و عشقی که هیچ‌چیز نمی‌تواند آن‌را از سینه شاعر محو کند. او در ادامه از بی‌رحمی یار خود گفته‌است که زنجیر محبتی را که بر عاشق بسته، سست نمی‌کند و در پایان به‌خود یادآوری می‌کند که از دلبر توقع مهربانی نداشته‌باش زیرا مهربانی دلبران چیزی‌است که هرگز وجود نداشته‌است.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۲۸ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی