غزل شمارهٔ ۹
عطار · دیوان اشعار
در دلم افتاد آتش ساقیا
ساقیا آخر کجائی هین بیا
هین بیا کز آرزوی روی تو
بر سر آتش بماندم ساقیا
بر گیاه نفس بند آب حیات
چند دارم نفس را همچون گیا
چون سگ نفسم نمکساری بیافت
پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت
ذرهای نه روی ماند و نه ریا
نفس ما هم رنگ جان شد گوییا
نفس چون مس بود و جان چون کیمیا
زان بمیرانند ما را تا کنند
خاک ما در چشم انجم توتیا
روز روز ماست می در جام ریز
می میجان جام جاماولیا
آسیا پر خون بران از خون چشم
چند گردی گرد خون چون آسیا
خویشتن ایثار کن عطار وار
چند گوئی لا علی و لا لیا
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر احساس عمیق عاشقانه و longing برای وصال معشوق را به تصویر میکشد. شاعر به ساقی (معنای نمادین برای معشوق) خطاب میکند و از او میخواهد که بیاید، زیرا او در آتش عشق و آرزوی دیدار محبوبش گرفتار شده است. او در مورد نفس و جان خود صحبت میکند و چگونگی تأثیر عشق بر وجودش را توصیف میکند. در نهایت، او به اهمیت حضور عشق و می (نمادی از عشق و ناب) اشاره میکند و در یک لحظهی الهامبخش به ایثار و فداکاری نیز دعوت میکند. شعر به تضاد میان روح و جسم و اهمیت عشق در زندگی انسان پرداخته است.