گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۱۱

عطار · دیوان اشعار

خوانش: فاطمه زندیشنیدن دکلمه در گنجور

ای عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشهٔ آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ای دل شوریده عهدی کرده‌ای

تازه گردان چند داری در تعب

برگشادی بر دلم اسرار عشق

گر نبودی در میان ترک ادب

پر سخن دارم دلی لیکن چه سود

چون زبانم کارگر نی ای عجب

آشکارایی و پنهانی نگر

دوست با ما، ما فتاده در طلب

زین عجب تر کار نبود در جهان

بر لب دریا بمانده خشک لب

اینت کاری مشکل و راهی دراز

اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب

دایم ای عطار با اندوه ساز

تا ز حضرت امرت آید کالطرب

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج دل خود می‌گوید و به سختی‌های عشق اشاره می‌کند. او توصیف می‌کند که چگونه در مسیر عشق افتاده و در اندیشه‌هایش بلاتکلیف مانده است. احساس می‌کند که مانند مرغی نیمه جان در وضعیت نامساعدی قرار دارد. او از مشکلات و پیچیدگی‌های عشق و جدایی سخن می‌گوید و از دلش می‌خواهد که رازهای عشق را برملا کند، اما از عدم توانایی زبانش در بیان این احساسات ناله می‌کند. در نهایت، شاعر با عطار خطاب به مشکلات و رنج‌ها می‌گوید که همواره باید با اندوه زندگی کند تا به شادی و طرب برسد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فاطمه زندی

دیگر آثار عطار

غزل شمارهٔ ۱۱ — عطار | گاهشماری شاهنشاهی