گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۴

عطار · دیوان اشعار

خوانش: فاطمه زندیشنیدن دکلمه در گنجور

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

از تو نتوانم که فریاد آورم

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا

گر بنالم زیر بار عشق تو

باز بفزایی به سر باری مرا

گر زمن بیزار گردد هرچه هست

نیست از تو روی بیزاری مرا

از من بیچاره بیزاری مکن

چون همی بینی بدین زاری مرا

گفته بودی کاخرت یاری دهم

چون بمردم کی دهی یاری مرا

پرده بردار و دل من شاد کن

در غم خود تا به کی داری مرا

چبود از بهر سگان کوی خویش

خاک کوی خویش انگاری مرا

مدتی خون خوردم و راهم نبود

نیست استعداد بیزاری مرا

نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

گر نبودی از تو دلداری مرا

مانع خود هم منم در راه خویش

تا کی از عطار و عطاری مرا

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و بی‌کسی خود می‌گوید. او احساس می‌کند که حتی در سختی‌ها و محنت‌ها، محبوب او را ترک نخواهد کرد. شاعر به شدت تحت تأثیر می‌ عشق است و نمی‌تواند به حالت هشیاری برگردد. اگرچه ممکن است محبوب دلش را بدزدد، اما او ناراحت نیست. شاعر از محبوب می‌خواهد که از او بیزار نشود و از یاری که وعده داده، صرفنظر نکند. در نهایت، او از خود می‌پرسد که تا کی باید این حال و روز را تحمل کند و از محبوب می‌خواهد که پرده‌ها را کنار بزند و دلش را شاد کند. شاعر در این شعر به عمق احساسات و تعلقات عاشقانه‌اش اشاره دارد.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فاطمه زندی

دیگر آثار عطار

غزل شمارهٔ ۴ — عطار | گاهشماری شاهنشاهی