غزل شمارهٔ ۳
عطار · دیوان اشعار
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر از عطار نیشابوری است که در آن شاعر به بیان درد و آرزوی عشق میپردازد. او از رازهای پنهان خود سخن میگوید و به محبوبش اشاره میکند که چگونه او را در این دردها و آرزوها میبیند. شاعر از اشتیاق به دیدار محبوبش صحبت میکند و اینکه چقدر درد و فراق او را عذاب میدهد. همچنین او اشاره میکند که اگر امیدی به وصال محبوب نباشد، زندگیاش به هجران کشیده خواهد شد. در نهایت، شاعر از آسیبهایی که عشق به او زده و درخواستی برای جمع کردن پریشانیاش از روی محبوب دارد سخن میگوید.