غزل شمارهٔ ۱۴
حافظ · غزل
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب
بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت
گرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب
گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب
خلاصهٔ شعر
شعر با حالت ِ گزارشی از یک مکالمه آغاز میشود که «گفتم» ها حرفهایِ شاعر است و «گفتا» ها حرفهایِ مخاطب ِ شاعر. و شاعر این گفت و گو را در شعر روایت کرده است. در میانهیِ شعر، شاعر انگاری این روایت را رها میکند و گفتههایِ خودش را که در زمان ِ گفت و گو به مخاطب ِ خود نگفته، در شعر مینویسد. و سرانجام شعر با گفتم و گفتا به پایان میرسد.