Shahanshahi Calendar

غزل شمارهٔ ۷

Hafez · Ghazals

Recited by فریدون فرح‌اندوزListen on Ganjoor

صوفی بیا که آیِنِه، صافی‌ست جام را

تا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل‌فام را

رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرس

کاین حال نیست زاهِدِ عالی‌مَقام را

عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچین

کآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را

دَر بَزمِ دُور، یک‌دو قدح دَرکَش و برو

یَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را

ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیش

پیرانه‌‌سر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را

در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْد

آدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را

ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت است

ای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را

«حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا! برو!

وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!

Summary

شاعر در اینجا صوفیان را خطاب قرار می‌دهد که جامی می را دریابند که آیینه‌ای پاک و صاف است و باده را دریابند که سرخ همچون گوهر است. رازهای خاص را مستان رند می‌دانند نه زاهدان عالی‌مقام که به چنین مقامی نرسیده‌اند؛ در آن مقام خاص کسی با حیله و دام نمی‌تواند عنقا را شکار کند و وقتی به آن رسیدی یک‌دو قدح بگیر و برو و توقع وصال مدام نداشته باش. شاعر در پایان اظهار ادب و احترام خود را به جام می بیان کرده و درودی به شیخ صاحب جام (یا شیخی اهل مکانی به‌نام جام) می‌فرستد.

Text from Ganjoor · ganjoor.net · Recitation: فریدون فرح‌اندوز

More from Hafez

غزل شمارهٔ ۷ — Hafez | گاهشماری شاهنشاهی