گاهشماری شاهنشاهی

بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود

فردوسی · شاهنامه

خوانش: فرید حامدشنیدن دکلمه در گنجور

جهان آفرین تا جهان آفرید

چون او مرزبانی نیامد پدید

چو خورشید بر چرخ بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

چه گویم که خورشید تابان که بود

کز او در جهان روشنایی فزود

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد از بر تاج خورشید تخت

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

مرا اختر خفته بیدار گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

بدانستم آمد زمان سخن

کنون نو شود روزگار کهن

بر اندیشهٔ شهریار زمین

بخفتم شبی لب پر از آفرین

دل من چو نور اندر آن تیره شب

نخفته گشاده دل و بسته لب

چنان دید روشن روانم به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد ز آب

همه روی گیتی شب لاژورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی تخت پیروزه پیدا شدی

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی تاج بر سر به جای کلاه

رده بر کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد ژنده پیل

یکی پاک دستور پیشش به پای

به داد و به دین شاه را رهنمای

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان ژنده پیلان و چندان سپاه

چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی

از آن نامداران بپرسیدمی

که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه

ستاره است پیش اندرش یا سپاه

یکی گفت کاین شاه روم است و هند

ز قنّوج تا پیش دریای سند

به ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن تاج بر سر نهاد

جهاندار محمود شاه بزرگ

به آبشخور آرد همی میش و گرگ

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر او شهریاران کنند آفرین

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره محمود گوید نخست

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد گذشتن ز پیمان اوی

تو نیز آفرین کن که گوینده‌ای

بدو نام جاوید جوینده‌ای

چو بیدار گشتم بجستم ز جای

چه مایه شب تیره بودم به پای

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم درم جان بر افشاندم

به دل گفتم این خواب را پاسخ است

که آواز او بر جهان فرخ است

بر آن آفرین کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

ز فرش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر ز ابر و زمین پر نگار

از ابر اندر آمد به هنگام نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم همه یاد اوست

به بزم اندرون آسمان سخاست

به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست

به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل

به کف ابر بهمن به دل رود نیل

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار خوارست بر چشم اوی

نه کند آوری گیرد از باج و گنج

نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج

هر آن کس که دارد ز پروردگان

از آزاد و از نیک‌دل بردگان

شهنشاه را سر به سر دوست‌وار

به فرمان ببسته کمر استوار

نخستین برادرش که‌تر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

ز گیتی پرستندهٔ فر و نصر

زیَد شاد در سایهٔ شاه عصر

کسی کش پدر ناصرالدین بود

سر تخت او تاج پروین بود

و دیگر دلاور سپهدار طوس

که در جنگ بر شیر دارد فسوس

ببخشد درم هر چه یابد ز دهر

همی آفرین یابد از دهر بهر

به یزدان بود خلق را رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

همیشه بماناد جاوید و شاد

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد و پیروز بخت

کنون باز گردم به آغاز کار

سوی نامهٔ نامور شهریار

خلاصهٔ شعر

از آغاز آفرینشِ جهان تا کنون، هیچ نگهبان و پادشاهی چون او پدید نیامده است؛ پادشاهی که همچون خورشید بر آسمانِ قدرت طلوع کرد و زمین را چون عاجِ سفید، درخشان و تابناک ساخت. سخن از ابوالقاسم، آن شاهِ پیروزبخت است که تختِ شاهی را بر فرازِ تاجِ خورشید نهاد و از شرق تا غربِ عالم را به فرّ و شکوهِ خود آراست. ظهورِ او چنان مبارک بود که بختِ خوابیده‌ی من نیز بیدار شد و اندیشه‌ی نظمِ شاهنامه در سرم قوت گرفت. شبی در اندیشه‌ی این شهریارِ بزرگ بودم که خواب چشمانم را ربود؛ در عالمِ رؤیا دیدم که شمعی درخشان از دلِ آب برآمد و جهانِ تیره را چون یاقوتِ زرد، روشن ساخت. دشتی دیدم سرسبز و تختی فیروزه‌رنگ که پادشاهی چون ماه بر آن نشسته بود و سپاهی عظیم تا دوردست‌ها صف کشیده بودند و صدها فیلِ جنگی و وزیرانِ دانا در خدمتش بودند. من که از دیدنِ آن‌همه شکوه و جلال خیره مانده بودم، پرسیدم که این پادشاهِ مقتدر کیست؟ ندایی پاسخ داد که این شاهِ ایران و توران و روم و هند، محمودِ بزرگ است که جهان را به زیورِ عدالت آراسته است؛ آن‌چنان عدالتی که در سایه‌ی حکومتِ او، دشمنی‌های دیرینه فراموش شده و جانورانِ وحشی و اهلی در کنار هم آسوده‌اند. در آن رؤیا به من گفتند که تو نیز باید لب به ستایشِ او بگشایی و نامش را جاودانه کنی. چون از خواب بَر جَستم، دانستم که تعبیرِ آن رؤیا، همین روزگارِ فرخنده‌ای است که ایران چون باغِ بهشت شده و خیر و برکت همه جا را فرا گرفته است. این پادشاهِ کریم، در بزم همچون آسمانِ بخشنده است و در رزم چون اژدهایی دمان؛ وجودِ مبارکش مجموعه‌ای از برترین صفاتِ قدرت و رحمت است که نظیری برایش نمی‌توان یافت. او نه تنها خود یگانه است، بلکه اطرافیان و یارانش نیز کمر به خدمتِ حق بسته‌اند؛ از برادرِ کوچک‌ترش که در انسانیت همتایی ندارد تا سپهسالارِ دلاورِ طوس که شیرانِ جنگی را به بازی می‌گیرد. امید است که جهان هرگز از سایه‌ی این تاج و تخت محروم نماند و همیشه پاینده و پیروز باشد. اکنون که ادایِ احترام به جای آوردم، به سرِ اصلِ مطلب و آغازِ داستانِ شاهان باز می‌گردم.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فرید حامد

دیگر آثار فردوسی

بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود — فردوسی | گاهشماری شاهنشاهی