غزل شمارهٔ ۴۴
حافظ · غزل
کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف است
به صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
بخواه دَفْتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیر
چه وَقْتِ مدرسه و بَحْثِ کَشْفِ کَشّاف است؟
فقیهِ مدرسه، دی، مَسْت بود و فَتوی داد
که مِی، حَرام ولی بِهْ ز مالِ اوقاف است
به دُرد و صاف، تو را حُکْم نیست خوش دَرکَش
که هرچه ساقیِ ما کَرْد عِیْنِ اَلطاف است
بِبُر ز خَلق و چو عَنقا، قیاسِ کار بگیر
که صیتِ گوشهنشینان، زِ قاف تا قاف است
حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکاران
همان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است
خموش «حافظ» و این نکتههایِ چونِ زَرِ سُرخ
نگاه دار که قَلّابِ شهر، صَرّاف است
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر از حافظ به مسائل زندگی و آزادی اشاره دارد. شاعر به زیبایی و لذتهای لحظهای اشاره میکند و به فتواهای فقهی که بر پایههای اجتماعی و اقتصادی است، انتقاد میکند. او اهمیت بهرهمندی از زندگی را یادآور میشود و نسبت به دیدگاههای محدودکننده و قضاوتهای اجتماعی هشدار میدهد. حافظ توصیه میکند که هر کس باید راه خود را بپیماید و از قضاوت دیگران فاصله بگیرد. در نهایت، با زبانی نغز و هنرمندانه، بر مراقبت از ارزشهای واقعی زندگی تأکید میکند.
دیگر آثار حافظ
- اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُلبیز استغزل شمارهٔ ۴۱
- حالِ دل با تو گفتنم، هوس استغزل شمارهٔ ۴۲
- صَحنِ بُستان ذوقبخش و صحبتِ یاران خوش استغزل شمارهٔ ۴۳
- در این زمانه، رفیقی که خالی از خَلَل استغزل شمارهٔ ۴۵
- گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام استغزل شمارهٔ ۴۶
- به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانستغزل شمارهٔ ۴۷