گاهشماری شاهنشاهی

بخش ۴ - سقوط جمشید

فردوسی · شاهنامه

خوانش: فرید حامدشنیدن دکلمه در گنجور

از آن پس برآمد ز ایران خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جمّشید

بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی

به کژی گرایید و نابخردی

پدید آمد از هر سویی خسروی

یکی نامجویی ز هر پهلُوی

سپه کرده و جنگ را ساخته

دل از مهر جمشید پرداخته

یکایک ز ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگرفتند راه

شنودند کان‌جا یکی مهتر است

پر از هول شاه اژدها پیکر است

سواران ایران همه شاه‌جوی

نهادند یک‌سر به ضحاک روی

به شاهی بر او آفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

کی اژدهافش بیامد چو باد

به ایران زمین تاج بر سر نهاد

از ایران و از تازیان لشکری

گزین کرد گرد از همه کشوری

سوی تخت جمشید بنهاد روی

چو انگشتری کرد گیتی بروی

چو جمشید را بخت شد کندرو

به تنگ اندر آمد جهاندار نو

برفت و بدو داد تخت و کلاه

بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

چو صد سالش اندر جهان کس ندید

بر او نام شاهی و او ناپدید

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

نهان گشته بود از بد اژدها

نیامد به فرجام هم ز او رها

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

یکایک ندادش زمانی درنگ

به ارّه‌ش سراسر به دو نیم کرد

جهان را از او پاک بی‌بیم کرد

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

زمانه ربودش چو بیجاده کاه

از او بیش بر تخت شاهی که بود

بر آن رنج بردن چه آمدش سود

گذشته بر او سالیان هفتصد

پدید آوریده همه نیک و بد

چه باید همه زندگانی دراز

چو گیتی نخواهد گشادنت راز

همی پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نیاید به گوش

یکایک چو گوئی که گسترد مهر

نخواهد نمودن به بد نیز چهر

بدو شاد باشی و نازی بدوی

همان راز دل را گشایی بدوی

یکی نغز بازی برون آورد

به دلت اندرون درد و خون آورد

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج

خلاصهٔ شعر

چون جمشید از راهِ حق منحرف شد و به غرور و خودپرستی گرفتار آمد، فرّهِ ایزدی از او روی برگرداند و روزگارِ درخشانش تیره و تار شد. نارضایتی در میانِ مردم بالا گرفت و سپاهیان از هر سو سر به طغیان برداشتند. ایرانیان که از ظلم و خودکامگیِ جمشید به ستوه آمده بودند، شنیدند که در سرزمینِ تازیان، پادشاهی قدرتمند و اژدها‌پیکر ظهور کرده است. پس بزرگانِ ایران رو به سوی ضحاک نهادند و او را به پادشاهیِ ایران‌زمین دعوت کردند، غافل از آنکه از چاله به چاه می‌افتند. ضحاکِ ماردوش با سپاهی گران از تازیان و ایرانیان به سوی تختِ جمشید تاخت و جهان را بر او تنگ کرد. جمشید که تابِ مقاومت نداشت، تاج و تخت را رها کرد و متواری شد. صد سال تمام، هیچ‌کس نشانی از جمشید در جهان ندید و او همچون سایه‌ای ناپدید شده بود. اما سرانجام در صدمین سال، در کرانه‌ی دریای چین، ضحاکِ ناپاک او را یافت و بی‌درنگ دستگیر کرد. او که کینه‌ای دیرینه از خاندانِ شاهی داشت، دستور داد تا جمشید را با اره به دو نیم کنند و جهان را از وجودش پاک سازند. بدین‌سان، پادشاهی که هفتصد سال با شکوه و جلال بر جهان فرمان رانده بود و نیکی و بدیِ بسیار دیده بود، عاقبت چنین سرنوشتِ شومی یافت و زمانه تمامِ هستی‌اش را چون کاهی در باد ربود. به راستی که این دنیای فریبنده ارزشِ دل بستن ندارد؛ روزی تو را با شهد و شکر می‌پرورد و روزی دیگر جامِ زهر به کامت می‌ریزد. درست زمانی که گمان می‌کنی دنیا با تو مهربان شده و رازِ دلت را با او می‌گویی، ناگهان بازیِ تازه‌ای درمی‌آورد و قلبت را پر از درد و خون می‌کند. پس چه سود از عمرِ طولانی، وقتی پایانش چنین تلخ است؟

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فرید حامد

دیگر آثار فردوسی

بخش ۴ - سقوط جمشید — فردوسی | گاهشماری شاهنشاهی