Shahanshahi Calendar

بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

Rumi · Masnavi

Recited by علیرضا محرابیListen on Ganjoor
Shown in the Persian original — a verified English translation of this poem is not available yet.

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگِ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حالِ درون

اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون

دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت

لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت

رنجَش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کاو زارِ دِلست

تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست

عاشقی پیداست از زاریّ دل

نیست بیماری چو بیماریّ دل

علّت عاشق ز علت‌ها جداست

عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سَر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست

لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت

شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیلِ آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد

سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر

چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر

خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست

شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصوّر ذات او را گُنج کو

تا درآید در تصوّر مثل او

چون حدیث روی شمس‌الدّین رسید

شمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشید

واجب آید چونکه آمد نام او

شرح کردن رمزی از اِنعام او

این نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ست

بوی پیراهانِ یوسف یافته‌ست

کز برای حقِّ صحبت سال‌ها

بازگو حالی از آن خوش حال‌ها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صدچندان شود

لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا

کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا

کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق

أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ

واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ

صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟

هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار

خوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلول

بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه

برنتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمامِ این حکایت بازگوی

What this poem says

The king then recounts the patient's case to the sage and brings him to her side, where the sage discovers that the handmaiden's illness is not physical at all but stems from an inner pain — hers is the sickness of love. The poet goes on to describe the states of lovers and the nature of love itself, and recalls Shams-e Tabrizi, calling him without equal, unique in all the world.

A prose synopsis, not a translation of the verse. Translated from the Persian summary.

More from Rumi