غزل شمارهٔ ۱۷
مولانا · دیوان شمس
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا میخوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی مینهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمیگردد سرت چون دل نمیجوشد تو را
بانگ شتربان و جرس مینشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بیهوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: در این شعر، ندا از آسمان به جان انسان میگوید که به سوی خود بازگردد و جان پاسخ میدهد که خوش آمدی. جان از ندا میخواهد دوباره بانگ بزند تا او به سوی پرواز برآید. این شعر بیانگر longing و longing برای آزادی و بیرون آمدن از قید و بندهای دنیوی است. شاعر به نادانیهای گذشتگان و آوارگی اشاره میکند و از بیوفایی دل نسبت به سرزمین خود سخن میگوید. او دلش به غریبی و دوری از وطن میسوزد و از رفیقان و همنفسها میخواهد که به ندای درونی گوش دهند و به سوی حقیقت و معشوق بروند. در نهایت، شعری است درباره جستجوی شوق و حقیقت و سرشت انسانی.
دیگر آثار مولانا
- ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماغزل شمارهٔ ۱۴
- ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش راغزل شمارهٔ ۱۵
- ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیاغزل شمارهٔ ۱۶
- ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ماغزل شمارهٔ ۱۸
- امروز دیدم یار را آن رونق هر کار راغزل شمارهٔ ۱۹
- چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید راغزل شمارهٔ ۲۰