گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۱۶

مولانا · دیوان شمس

خوانش: سیده سحر حسینیشنیدن دکلمه در گنجور

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا

از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد

یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا

ای موسی عمران که در سینه چه سینا‌هاستت

گاوی خدایی می‌کند از سینهٔ سینا بیا

رخ زعفران‌رنگ آمدم‌، خَم‌داده چون چنگ آمدم

در گور تن تنگ آمدم ای جان با‌پهنا بیا

چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت

زان طرهٔ اندر هَمَت‌، ای سرّ ارسلنا بیا

خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق

ای دیدهٔ بینا به‌حق‌، وی سینهٔ دانا بیا

ای جانْ تو و جان‌ها چو تن‌، بی‌جان چه ارزد خود بدن‌؟

دل داده‌‌ام دیر است من‌، تا جان دهم جانا بیا

تا برده‌ای دل را گرو‌، شد کشت‌ِ جانم در درو

اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا

ای تو دوا و چاره‌ام نور دل صدپاره‌ام

اندر دل بیچاره‌ام چون غیر تو شد لا بیا

نشناختم قدر تو من تا چرخ می‌گوید ز فن

دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا

ای قاب قوس مرتبت وان دولت با‌مکرمت

کس نیست شاها محرمت در قرب اَو ادنی بیا

ای خسرو مه‌وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا

ای آب و ای آتش بیا ای دُرّ و ای دریا بیا

مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین

تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: این شعر به زبان عرفانی و شاعرانه، دعوت به حضور شخصیت‌های مقدس و revered مانند یوسف، عیسی، موسی و محمد می‌کند. شاعر از یوسف می‌خواهد که به یعقوب نابینا بیاید و از عیسی درخواست می‌کند که به دنیای مادی و غم‌آلود او وارد شود. او با توصیف درد و رنج خود، از این شخصیت‌ها می‌خواهد که به یاری‌اش بیایند و کمک کنند تا از تنهایی و غم رهایی یابد. شاعر عشق و نیاز به این figures holy را ابراز می‌کند و به دنبال نور و آرامش در دل خویش است. در نهایت، او به توصیف جمال و مقام بلند این شخصیت‌ها می‌پردازد و با صدایی مشتاقانه از آنها می‌خواهد که به او نزدیک شوند.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: سیده سحر حسینی

دیگر آثار مولانا

غزل شمارهٔ ۱۶ — مولانا | گاهشماری شاهنشاهی