گاهشماری شاهنشاهی

غزل شمارهٔ ۳۸

حافظ · غزل

خوانش: فریدون فرح‌اندوزشنیدن دکلمه در گنجور

بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست

وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم

دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست

می‌رفت خیالِ تو ز چشمِ من و می‌گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همی‌داشت

از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست

صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟

در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است

گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست

حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست

خلاصهٔ شعر

هوش مصنوعی: این شعر در توصیف درد و رنج ناشی از جدایی از معشوق نوشته شده است. شاعر می‌گوید که به خاطر دوری از محبوبش، زندگی‌اش هیچ نوری ندارد و تنها در شب و اندوه غرق است. او به شدت از نبود محبوبش گریه کرده و این احساس تمام وجودش را پر کرده است. در این درد جدایی، او متوجه می‌شود که صبر کردن برایش دشوار شده و هر لحظه به پایان می‌رسد. همچنین، شاعر به عدم توانایی‌اش در شادی کردن اشاره می‌کند و می‌گوید که اشک و غم جای هر نوع خوشحالی را گرفته است. در نهایت، او از حس ماتم و غمگینی صحبت می‌کند که هیچ نشانه‌ای از شادی برایش باقی نمانده است.

متن از گنجور · ganjoor.net · دکلمه: فریدون فرح‌اندوز

دیگر آثار حافظ

غزل شمارهٔ ۳۸ — حافظ | گاهشماری شاهنشاهی