بخش ۱
فردوسی · شاهنامه
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را به زنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
نمودم ز هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هَرّای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیامد بت مهربانم به باغ
مرا گفت شمعت چه باید همی
شب تیره خوابت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن
به چنگ آر چنگ و می آغاز کن
برفت آن بت مهربانم ز باغ
بیاورد رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگوی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چه گفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر شب تاریک و سنگینی را وصف میکند که در آن آسمان به رنگ قیر درآمده و هیچ ستارهای قابل مشاهده نیست. ماه دگرگون شده و بر فضای تیره غلبه کرده است. شب به شکل سپاهی تاریک بر دشت و باغ گسترش یافته و طبیعت از حرکات باد و سردی آن متاثر شده و جایگاه آرامش را برهم زده است. شاعر از تنگی دل و اضطراب خود در این شب میگوید و به یاد مهربانی که گاهی در کنار او بوده است، حس تنهایی و افسردگی را تجربه میکند. او از این مهربان میخواهد که شمعی بیاورد تا شب تار را روشن کند. در ادامه، این شخص شمع و میآورَد و شاعر را به شادی و آزادگی دعوت میکند، تا نگران آینده نباشد و از زندگی لذت ببرد. شاعر بر این باور است که زندگی همچون یک داستان است و از گذشته درسهایی کمکت و پیروزیهایی را به یاد میآورد. او نسبت به اینکه چرخ زمان به سمت نیک و بد میچرخد و زندگی پر از چالش و شادی است، آگاه است و به دنبال پذیرش داستانهای کهن و درسهای آنهاست. در نهایت، او دعوت به بازگویی داستانها و حکمتهای زندگی میکند و در جستجوی دانایی و خوشی است.
