Shahanshahi Calendar

بخش ۳ - سبب نظم کتاب

Saadi · Bustan

Recited by حمیدرضا محمدیListen on Ganjoor
Shown in the Persian original — a verified English translation of this poem is not available yet.

در اقصای عالم بگشتم بسی

به سر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه‌ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم

چو پاکان شیراز، خاکی‌نهاد

ندیدم، که رحمت بر این خاک باد

تولای مردان این پاک‌بوم

برانگیختم خاطر از شام و روم

دریغ آمدم زآن همه بوستان

تهیدست رفتن سوی دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند

برِ دوستان ارمغانی برند

مرا گر تهی بود از آن قند، دست

سخن‌های شیرین‌تر از قند هست

نه قندی که مردم به صورت خورند

که ارباب معنی به کاغذ برند

چو این کاخ دولت بپرداختم

بر او دَه در از تربیت ساختم

یکی باب عدل است و تدبیر و رای

نگهبانی خلق و ترس خدای

دُوُمْ باب احسان نهادم اساس

که مُنعم کند فضل حق را سپاس

سوم باب عشق است و مستی و شور

نه عشقی که بندند بر خود بزور

چهارم تواضع، رضا پنجمین

ششم ذکر مرد قناعت‌گزین

به هفتم در، از عالم تربیت

به هشتم در، از شُکر بر عافیت

نهم بابِ توبه است و راهِ صواب

دهم در مناجات و ختم کتاب

به روز همایون و سال سعید

به تاریخ فرّخ میان دو عید

ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج

که پُر دُر شد این نامبردار گنج

بمانده‌ست با دامنی گوهرم

هنوز از خجالت به زانو سرم

که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست

درختِ بلند است در باغ و پست

الا ای خردمند پاکیزه‌خوی

خردمند نشنیده‌ام عیب‌جوی

قبا گر حریر است و گر پرنیان

به ناچار حَشوَش بود در میان

تو گر پرنیانی نیابی، مجوش

کرم کار فرما و حشوش بپوش

ننازم به سرمایهٔ فضلِ خویش

به دریوزه آورده‌امْ دستْ پیش

شنیدم که در روز امیّد و بیم

بَدان را به نیکان ببخشد کریم

تو نیز اَر بدی بینیم در سَخُن

به خلق جهان‌آفرین کار کن

چو بیتی پسند آیدت از هزار

به مردی، که دست از تَعنَّت بدار

همانا که در فارس انشای من

چو مشک است بی‌قیمت اندر خُتن

چو بانگ دهل هولم از دور بود

به غیبت درم عیبْ مستور بود

گل آورد سعدیْ سوی بوستان

به شوخی و فلفل به هندوستان

چو خرما به شیرینی اندوده پوست

چو بازش کنی استخوانی در اوست

What this poem says

In this piece, Saadi searches for meaning and experience across the different regions of the world, recounting his travels and speaking of what he has gained along with the friendships and affection he met with. He recalls the grace of Shiraz and its pure-hearted men, and feels that despite all these friendships and beautiful gardens, he will, in the end, have nothing sweet to bring home to his friends. Emphasizing human virtues, Saadi sets down for himself a register of life's principles, comprising justice, benevolence, love, humility, contentment, gratitude, repentance, and prayerful supplication. He closes by noting human failings and the need for goodness, aware of his own worth, and stresses that in this world faults must be redeemed through good deeds — and that it is better to seek out what is good.

A prose synopsis, not a translation of the verse. Translated from Ganjoor’s machine-generated Persian summary.

More from Saadi