بخش ۱۰ - بنیاد نهادنِ کتاب
Ferdowsi · Shahnameh
دلِ روشنِ من چو برگشت از اوی
سوی تختِ شاهِ جهان کَرد روی
که این نامه را دَستِ پیش آوَرَم
زِ دفتر به گفتارِ خویش آوَرَم
بِپُرسیدَم از هر کسی بیشُمار
بتَرسیدَم از گردشِ روزگار
مَگر خود دِرَنگم نباشَد بَسی
ببایَد سِپُردَن به دیگر کَسی
و دیگر که گَنجَم وَفادار نیست
همین رَنج را کَس خریدار نیست
بر این گونه یِک چَند بُگذاشتَم
سخن را نَهُفته هَمی داشتَم
سَراسَر زَمانه پُر از جَنگ بود
به جویندگان بَر جَهان تَنگ بود
زِ نیکو سُخن بِهْ چه اَندر جَهان
به نَزدِ سُخن سَنجِ فَرُّخ مَهان
اگر نامَدی این سخن از خُدای
نَبی کِی بُدی نَزدِ ما رَهنُمای
به شَهرَم یکی مِهربان دوست بود
تو گفتی که با مَن به یِک پوست بود
مَرا گُفت خوب آمَد این رای تو
به نیکی گِراید هَمی پای تو
نِبِشته من این نامهٔ پَهلَوی
به پیشِ تو آرَم مَگَر نَغنَوی
گشاده زَبان و جوانیت هَست
سخن گفتنِ پَهلوانیت هَست
شو این نامهٔ خسروان باز گوی
بدین جوی نَزدِ مَهان آبروی
چو آوَرد این نامه نَزدیکِ مَن
بَر اَفروخت این جانِ تاریکِ مَن
Summary
پس از آنکه دل از آن شاعرِ ناکام برکندم، رو به سویِ انجامِ کاری بزرگ آوردم و عزم کردم تا آن دفترِ ناتمام را به نیرویِ گفتارِ خویش کامل کنم. اما در آغاز، هراسی در دلم بود و پیوسته با خود میاندیشیدم که مبادا گردشِ بیرحمِ روزگار مهلتم ندهد و پیش از پایانِ کار، پیمانهی عمرم پر شود و مجبور شوم این بارِ سنگین را نیمهکاره به دیگری بسپارم. از سوی دیگر، دستم خالی بود و گنج و مالِ فراوانی نداشتم که پشتیبانم باشد و در آن روزگارِ پرآشوب که جهان سراسر درگیرِ جنگ و تنگی بود، کسی خریدارِ رنجِ سخنوری نبود؛ به همین دلیل مدتی دست نگه داشتم و این راز را در دل نهان کردم. با این حال میدانستم که در جهان هیچ گوهری برتر از «سخنِ نیکو» نیست، چنانکه خداوندِ متعال نیز راهنماییِ بشر را از طریقِ کلام و وحیِ پیامبر فرستاد. در میانهی این تردید و نگرانی، در شهرِ ما یاری دلسوز و مهربان داشتم که همدمِ تنهاییهایم بود و چنان به من نزدیک بود که گویی روحمان در یک بدن جای داشت. آن رفیقِ شفیق مرا دلداری داد و گفت: «اندیشهی درستی در سر داری و قدم در راهِ نیکی گذاشتهای. من آن کتابِ پهلویِ شاهان را دارم و نزدِ تو میآورم تا دمی از کار نایستی و نیاسایی؛ چرا که تو هنوز جوانی، زبانی گشاده داری و هنرِ سخنوریِ پهلوانی در ذاتِ توست. پس این نامهی خسروان را بازگو کن و نزدِ بزرگان برای خود آبرویی جاودانه بخر.» هنگامی که آن دوستِ وفادار، کتابِ شاهان را نزدِ من آورد، گویی جانی دوباره گرفتم و روانِ تاریک و افسردهام چون چراغی برافروخته شد.
More from Ferdowsi
- تو را دانش و دین رهاند درستبخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر
- سخن هر چه گویم همه گفتهاندبخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب
- چو از دفتر این داستانها بَسیبخش ۹ - داستانِ دقیقی شاعر
- بدین نامه چون دست کردم درازبخش ۱۱ - در داستان ابو منصور
- جهان آفرین تا جهان آفریدبخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود
- سخنگوی دهقان چه گوید نخستبخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود