غزل شمارهٔ ۳۰
مولانا · دیوان شمس
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما
چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
ای چشم ابر این اشکها میریز همچون مشکها
زیرا که داری رشکها بر ماه رخساران ما
این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر
کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما
ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما
رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
بر خاک و دشت بینوا گوهرفشان کرد آسمان
زین بینوایی میکشند از عشق طراران ما
این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن
بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما
یک قطرهاش گوهر شود یک قطرهاش عبهر شود
وز مال و نعمت پر شود کفهای کف خاران ما
باغ و گلستان ملی اشکوفه میکردند دی
زیرا که ابریق از پگه خوردند خماران ما
بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف
تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما
خلاصهٔ شعر
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و احساسات ناشی از باران و عشق میپردازد. شاعر با دعوت ای فصل باران، از آن خواسته که بر یاران بریزد، چون اشکهای غمخواران در جدایی از دلداران. او ابر را به عنوان چشمی گریان معرفی میکند که احساس حسادت بر زیباییهای محبوبان را دارد. باران به عنوان نشانهای از رحمت و برکت توصیف شده که میتواند مشکلات و خشکیها را برطرف کند. شاعر نیز با اشاره به یعقوب و یوسف به احساسات عمیق انسانی و عشقهای پنهان اشاره دارد. در نهایت، او از خوشحالی و سرزندگی باغها و گلستانها و امید به بازگشت هشیاران صحبت میکند.