Shahanshahi Calendar

غزل شمارهٔ ۵۵

Hafez · Ghazals

AI narration
Shown in the Persian original — a verified English translation of this poem is not available yet.

خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستانِ او یک شمه این است

جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن

حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است

ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد

که در عاشق کُشی سِحرآفرین است

عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق

که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟

حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن

که دل برد و کنون در بندِ دین است

Summary (Persian)

این شعر درباره آثار عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند. شاعر به خم زلف معشوق اشاره می‌کند که بر دین و کفر تاثیر دارد. او زیبایی معشوق را معجزه می‌داند و از غمزه‌های او به سحرآفرینی تعبیر می‌کند. شعر به قدرت جذابیت معشوق و تاثیر آن بر دل عاشق پرداخته و هشدار می‌دهد که نباید به فریبندگی او اعتماد کرد، زیرا او قادر است دل‌ها را ببرد و به بند کشد. به طور کلی، شعر بیانگر عمق و پیچیدگی عشق و عواقب آن است.

Machine-generated summary, sourced from Ganjoor.

More from Hafez