Shahanshahi Calendar

بخش ۳ - در استدلال نظر و توفیق شناخت

Nezami · Khamsa

Recited by فرهاد بشیریانListen on Ganjoor
Shown in the Persian original — a verified English translation of this poem is not available yet.

خبر داری که سیاحان افلاک

چرا گردند گِرد مرکزِ خاک

در این محراب‌گه معبودشان کیست

وزین آمد شدن مقصودشان چیست

چه می‌خواهند ازین محمل کشیدن

چه می‌جویند ازین منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام

که گفت این را بجنب آن را بیارام

قبا بسته چو گل در تازه‌رویی

پرستش را کمر بستند گویی

مرا حیرت بر آن آورد صد بار

که بندم در چنین بت‌خانه زنار

ولی چون کرد حیرت تیزگامی

عنایت بانگ بر زد کای نظامی

مشو فتنه برین بت‌ها که هستند

که این بت‌ها نه خود را می‌پرستند

همه هستند سرگردان چو پرگار

پدیدآرندهٔ خود را طلب‌کار

تو نیز آخر هم از دست بلندی

چرا بت‌خانه‌ای را در نبندی

چو ابراهیم با بت عشق می‌باز

ولی بت‌خانه را از بت بپرداز

نظر بر بت نهی صورت پرستی

قدم بر بت نهی رفتی و رستی

نموداری که از مه تا به ماهی‌ست

طلسمی بر سر گنج الهی است

طلسم بسته را با رنج‌ یابی

چو بگشایی به زیرش گنج یابی

طبایع را یکایک میل در کش

بدین خوبی خرد را نیل در کش

مبین در نقش گردون کآن خیال است

گشودن بندِ این مشکل محال است

مرا بر سرّ گردون ره‌بری نیست

جز آن، کاین نقش دانم سرسری نیست

اگر دانستنی بودی خود این راز

یکی زین نقش‌ها دردادی آواز

ازین گردنده‌گنبدهای پرنور

به جز گردش چه شاید دیدن از دور؟

درست آن شد که این گردش به کاری‌ست

درین گردندگی هم اختیاری‌ست

بلی در طبع هر داننده‌ای هست

که با گردنده گرداننده‌ای هست

از آن چرخه که گردانَد زنِ پیر

قیاس چرخ گردنده همان گیر

اگر چه از خلل یابی درستش

نگردد تا نگردانی نخستش

چو گردانَد ورا دست خردمند

بدان گردش بمانَد ساعتی چند

همیدون دورِ گردون زین قیاس است

شناسد هر که او گردون‌شناس است

اگر نارد نمودار خدایی

در اصطرلابِ فکرت، روشنایی

نه ز ابرو جستن آید نامهٔ نو

نه از آثار ناخن جامهٔ نو

بدو جویی‌، بیابی از شَبَه نور

نیابی چون نه زو جویی ز مه نور

ز هر نقشی که بنمود او جمالی

گرفتند اختران زان نقش فالی

یکی ده دانه جو محراب کرده

یکی سنگی دو اصطرلاب کرده

ز گردش‌های این چرخ سبک‌رو

همان آید کزان سنگ و از آن جو

مگو ز ارکان پدید آیند مردم

چنان که‌ارکان پدید آیند از انجم

که قدرت را حوالت کرده باشی

حوالت را به آلت کرده باشی

اگر تکوین به آلت شد حوالت

چه آلت بود در تکوین آلت

اگر چه آب و خاک و باد و آتش

کنند آمدشدی با یکدگر خوش

همی تا زو خط فرمان نیاید

به شخصِ هیچ پیکر جان نیاید

نه هر ایزدپرست ایزد پرستد

چو خود را قبله سازد، خود پرستد

ز خود برگشتن است ایزدپرستی

ندارد روز با شب هم‌نشستی

خدا از عابدان آن را گزیند

که در راه خدا خود را نبیند

نظامی جام وصل آنگه کنی نوش

که بر یادش کنی خود را فراموش

What this poem says

This poem by Nezami Ganjavi examines the nature of existence and the meaning of worship and man's relationship with God. The poet reflects on the existence of the divine object of worship and the purpose of human life, and raises questions about why and how one ought to worship. He points to the contemplation of the sky and the turning of the heavens, observing that these bodies neither worship themselves nor move without purpose. Nezami goes on to say that true worship occurs only when a person removes himself from the center of attention and turns instead toward God. He also touches on the importance of grasping the meaning of worship and of attaining true knowledge through love and gnosis.

A prose synopsis, not a translation of the verse. Translated from the Persian summary.

More from Nezami