Shahanshahi Calendar

غزل شمارهٔ ۲۱

Hafez · Ghazals

Recited by فریدون فرح‌اندوزListen on Ganjoor

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟

که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد

پیشِ عشاقِ تو شب‌ها به غَرامت برخاست

در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداریِ آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت

به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست

پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت

سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست

Summary

هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مصائب عشق و فراق می‌پردازد. دل و دینش با دیدن معشوق ناراحت می‌شود و از او می‌خواهد که دوری از او را تحمل نکند، چون همه شادی‌ها و خوشی‌ها از وجود او ناشی می‌شود. شاعر به زیبایی‌های معشوق و تأثیر آن بر طبیعت و عواطف اطرافیان اشاره می‌کند و از شمع و گل و سرو به عنوان نمادهای عشق و زیبایی یاد می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که باید از ظواهر فریبنده و ریا بیرون بیاید و به حقیقت عشق رو آورد.

Text from Ganjoor · ganjoor.net · Recitation: فریدون فرح‌اندوز

More from Hafez

غزل شمارهٔ ۲۱ — Hafez | گاهشماری شاهنشاهی