بخش ۱
Ferdowsi · Shahnameh
به شاهی نشست از برش کیقباد
همان تاج گوهر به سر برنهاد
همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزمزن
چو کشواد و خراد و برزین گو
فشاندند گوهر بران تاج نو
قباد از بزرگان سخن بشنوید
پس افراسیاب و سپه را بدید
دگر روز برداشت لشکر ز جای
خروشیدن آمد ز پردهسرای
بپوشید رستم سلیح نبرد
چو پیل ژیان شد که برخاست گرد
رده بر کشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
به یک دست مهراب کابل خدای
دگر دست گژدهم جنگی به پای
به قلب اندرون قارن رزمزن
ابا گرد کشواد لشگر شکن
پس پشتشان زال با کیقباد
به یک دست آتش به یک دست باد
به پیش اندرون کاویانی درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
ز لشکر چو کشتی سراسر زمین
کجا موج خیزد ز دریای چین
سپر در سپر بافته دشت و راغ
درفشیدن تیغها چون چراغ
جهان سر به سر گشت دریای قار
برافروخته شمع ازو صدهزار
ز نالیدن بوق و بانگ سپاه
تو گفتی که خورشید گم کرد راه
سبک قارن رزمزن کان بدید
چو رعد از میان نعرهای برکشید
میان سپاه اندر آمد دلیر
سپهدار قارن به کردار شیر
گهی سوی چپّ و گهی سوی راست
بران گونه از هر سویی کینه خواست
به گرز و به تیغ و سنان دراز
همی کُشت از ایشان گو سرفراز
ز کشته زمین کرد مانند کوه
شدند آن دلیران ترکان ستوه
شماساس را دید گرد دلیر
که میبرخروشید چون نرّه شیر
بیامد دمان تا بر او رسید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر سرش تیغ زهر آبدار
بگفتا منم قارن نامدار
نگون اندر آمد شماساس گرد
چو دید او ز قارن چنان دست برد
چنین است کردار گردون پیر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
Summary
کیقباد بر تخت نشست و در حضور سرداران نامی ایران از رستم و قارن گرفته تا کشواد،خراد و برزین، تاج شاهی ایران را بر سر گذاشت...قباد پس از بررسی شرایط جنگ و رایزنی با بزرگان، لشکرکشی کرد و راهی نبرد شد در حالی که رستم در راس سپاه بود مهراب کابلی در یک سو و گژدهم پهلوان نیز در دیگر سوی سپاه ، و قارن نیز در قلب سپاه، جلودار بودند، زال و قباد نیز پشت سر انها در حرکت بودند... و در راس لشکر نیز درفش کاویانی در حرکت بود...ایرانیان همه کمر به ریختن خون دشمنان بسته بودند...به سپاهیان افراسیاب رسیدند، قارن نعره ای سر داد و در جلوی سپاه به چپ و راست میرفت و رجزخوانی و کینه جویی میکرد...جنگ اغاز شد، (( گو)) پهلوان، سردار ایرانی، به لشکر افراسیاب حمله ور شد و تعداد زیادی از انها را کشت و از کشته پشته ساخت...شماساس سردار افراسیاب که قبلا از ایرانیان بسیار کشته بود ، نعره میکشید و شمشیر میزد قارن او را دید و به سرعت خود را به او رساندبه چشم برهم زدنی شمشیر را از نیام دراورد و در حالی که فریاد میزد منم قارن نام دار شمشیر را بر فرق سر شماساس گذاشت و او را کشت...