بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک
Ferdowsi · Shahnameh
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای
همان گاو دوشا به فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
بز و میش بد شیرور همچنین
به دوشیزگان داده بد پاکدین
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
پسر بد مر این پاکدل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیور اسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
ز اسپان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
شب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه از روی کین
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خورد
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
چه باید پدر کش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
بگیر این سر مایهور جاه او
تو را زیبد اندر جهان گاه او
بر این گفتهٔ من چو داری وفا
جهاندار باشی یکی پادشا
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
به ابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کاین از در کار نیست
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان من
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
سر مرد تازی به دام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
بپرسید کاین چاره با من بگوی
نتابم ز رای تو من هیچ روی
بدو گفت من چاره سازم ترا
به خورشید سر برفرازم ترا
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
سر و تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده با او ببردی چراغ
بیاورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهی به ره بر بکند
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
به خاشاک پوشید و بسترد راه
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدانپرست
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان بدگهر شوخ فرزند او
بگشت از ره داد و پیوند او
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدم من این داستان
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
Summary
چدر روزگارانِ دور، در دشتهای تازیان، مردی بزرگوار و نیکسیرت به نام «مرداس» میزیست که هم پادشاه بود و هم پرهیزگار؛ مردی که داد و دهشِ او زبانزدِ خاص و عام بود و گلههای بیشمار از اسب و گاو و بز و میش داشت و شیرِ آنها را رایگان به نیازمندان میبخشید. این مردِ پاکسرشت پسری داشت به نام «ضحاک» که بر خلافِ پدر، جوانی ناپاک، دلیر و سبکسر بود و از مهر و محبت بویی نبرده بود. نامِ دیگرِ او «بیوراسپ» بود، چرا که ده هزار اسبِ تازی با زینهای زرین داشت. ابلیسِ مکار که زمینه را برای نفوذ در دلِ این جوانِ خام فراهم دید، روزی در هیبتِ خیرخواهی ظاهر شد و با وعدههای فریبنده، عقل و هوشِ او را ربود. ابلیس گفت: «من رازی دارم که اگر سوگند بخوری آن را فاش نکنی و به آن عمل کنی، تو را به اوجِ قدرت و پادشاهی میرسانم.» ضحاکِ جوان که تشنهی قدرت بود، فریب خورد و سوگند یاد کرد که رازدار و مطیع باشد. آنگاه ابلیس پرده از نیتِ شومِ خود برداشت و گفت: «چرا باید پدرِ پیرِ تو زنده بماند و بر تخت بنشیند، در حالی که تو شایستهتری؟ اگر به حرفِ من گوش کنی، پدرت را از میان برمیداریم و تو پادشاهِ جهان میشوی، اما اگر سرپیچی کنی، تا ابد خوار و زبون خواهی ماند.» ضحاک ابتدا ترسید و گفت که ریختنِ خونِ پدر کارِ روایی نیست، اما ابلیس با حیلهگری او را ترساند که اگر پیمان بشکنی، بخت از تو برمیگردد. سرانجام، پسرِ ناخلف تسلیم شد و پرسید چه باید کرد؟ ابلیس گفت: «چارهی کار با من است.» مرداسِ پارسا باغی دلگشا داشت که هر شب برای عبادت و راز و نیاز با خدا به آنجا میرفت. ابلیسِ پلید در مسیرِ عبورِ پادشاه چاهی عمیق کند و رویِ آن را با خاشاک پوشاند. شبهنگام، مردِ خدا بیخبر از همهجا پا در باغ نهاد و در چاه افتاد و جان سپرد. بدینسان، پدری که عمری فرزندش را با ناز و نعمت پرورده بود و هرگز سخنی سرد به او نگفته بود، قربانیِ طمع و خیانتِ پسر شد. ضحاکِ بیدادگر با این حیله جایِ پدر را گرفت، تاجِ شاهی بر سر نهاد و دورانِ سیاهِ حکومتِ خود را آغاز کرد، بیآنکه بداند چه سرنوشتِ شومی در انتظارش است.
More from Ferdowsi
- چو بشناخت آهنگری پیشه کردبخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعتهای دیگر به دست هوشنگ
- پسر بد مر او را یکی هوشمندطهمورث
- گرانمایه جمشید فرزند اوبخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود
- چو ابلیس پیوسته دید آن سخنبخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک
- از آن پس برآمد ز ایران خروشبخش ۴ - سقوط جمشید
- چو ضحاک شد بر جهان شهریاربخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود
