برگزیدهای از اشعار جاودانه سخنسرایان ایرانزمین
« توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود »
« بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی »
« چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد »
« میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است »
« از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود »
« چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ »
« ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمیباید زیست »
« عشق آن شعله است که چون برفروخت
هر چه جز معشوق بود جمله سوخت »
« هر که را عقل است و ایمان در سر است
دشمن نفس خویش باشد، بهتر است »
« بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند »
« ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما ز بالاییم و بالا میرویم »
« هر که او بیدارتر، پردردتر
هر که او آگاهتر، رخ زردتر »
« بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند »
« هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند
هرکه با نیکان نشیند، بدی نبیند »
« تو را گر ز خود بهتری جست باید
که از همنشین بهتری جست باید »
« یار آمد ولی به من یاری نکرد
خواست دل را، دل به من ناری نکرد »
« به جز از باد صبا با که بگویم که چه کرد
آن گل تازه که جان و جگرم خون آلود »
« گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید »
« روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد »