رفتن به محتوای اصلی
بازگشت
گنجینه شعر پارسی

گنجینه شعر پارسی

برگزیده‌ای از اشعار جاودانه سخنسرایان ایران‌زمین

فردوسی

« توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود »

شاهنامه

« بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی »

شاهنامه

« چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد »

شاهنامه

« میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است »

شاهنامه

خیام

« از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود »

رباعیات

« چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ »

رباعیات

« ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی‌باید زیست »

رباعیات

نظامی

« عشق آن شعله است که چون برفروخت

هر چه جز معشوق بود جمله سوخت »

لیلی و مجنون

« هر که را عقل است و ایمان در سر است

دشمن نفس خویش باشد، بهتر است »

مخزن‌الاسرار

مولانا

« بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند »

مثنوی معنوی

« ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم »

مثنوی معنوی

« هر که او بیدارتر، پردردتر

هر که او آگاه‌تر، رخ زردتر »

مثنوی معنوی

سعدی

« بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند »

گلستان

« هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند

هرکه با نیکان نشیند، بدی نبیند »

گلستان

« تو را گر ز خود بهتری جست باید

که از همنشین بهتری جست باید »

بوستان

حافظ

« یار آمد ولی به من یاری نکرد

خواست دل را، دل به من ناری نکرد »

دیوان حافظ

« به جز از باد صبا با که بگویم که چه کرد

آن گل تازه که جان و جگرم خون آلود »

دیوان حافظ

« گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید »

دیوان حافظ

« روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد »

دیوان حافظ
شعر پارسی، گنجینه فرهنگ ایران‌زمین
gahshomari.com